9 ساله بوداز مدرسه که برگشت، خونه رو شلوغ دید همه گریون بودن؛خواهرا و برادراش، فامیل و همسایه ها ...مات و مبهوط ،نگاهش سوال می پرسید که یدفه جوابشو میون خونه یافت ...مادر بی جونش رو روی زمین دید که حالا دیگه آسمونی شده بود ...مدتی گذشت؛
همه مشغول زندگیِ روزمرهی خودشون شدن و «الهام» روزمرگی شو با تلفن همراهش سپری میکرد.تنها خاطرهی الهام از مادرش شده بود پست و استوری روزمادرروزها گذشت و پیج الهام تو اینستاگرام چندهزارkفالور گرفت
و از اون دختر پر عاطفه و مهربون و صادق یه دختر بدبینِ معتاد به گل و مشروبات الکلی باقی موند.چند روز قبل دیدمشالهام بودولی نه اونی که من میشناختمشاخ مجازی شده بود و خود واقعیشو نابود کرده بود
تمام مهربونیا و شیطنتاش رو گم کرده بودافسرده بود و خسته از خانوادهای که از هم پاشیده شده بود.با خانوادش که صحبت کردم از الهام بیخبر بودناز دیروقت اومدنا،کافه رفتنا،روابط متعدد و......کاش بیشتر حواسمون به الهام های اطرافمون باشهگاهی خیلی زود دیر میشه