#داستان ۴آقای کمالزاده کارمندِ معمولی ادارهی حذف احوال بود! ادارهی حذف احوال برای افرادی که دیگر نمیخواستند به عنوان یک انسان در اجتماع حضورِ موثر داشته باشند خدمات ارائه میداد و کارمندانش کارهای سیستمی آن را انجام میدادند!آقای کمالزاده صبح یکی از روزهای کاملاً معمولی بیدار شد و متوجه شد که تبدیل به یک علامت سوال شده است.
دقیقاً یک علامت سوال بزرگ، با نقطهای که جای شکمش قرار داشت.او مدتی به سقف خیره ماند، اگرچه دیگر چشمی نداشت. احساس عجیبی داشت؛ نه درد، نه شادی، نه حتی نگرانی. فقط یک علامت سوال بود و به نظرش میرسید که این مسخ، از مدتها پیش شروع شده بود، اما حالا دیگر نمودِ عینی هم پیدا کرده بود.
با زحمت از روی تخت بلند شد، البته اگر بتوان بلند شدن یک علامت سوال از روی تخت را توضیح داد. به درون آیینه نگاهی کرد و همانطور که انتظار داشت، آیینه هم پر از علامت سوال شد. انگار واقعیت نمیتوانست با او کنار بیاید.«خوب، باید بروم سر کار...»
اما چطور؟ نمیتوانست کروات بزند. کفشی برای پاهای نداشتهاش نداشت. و از همه بدتر، چیزی برای سرو صبحانه پیدا نکرد چون هیچکس از قبل به این فکر نمیکند که اگر یک روز تبدیل به یک علامت سوال بزرگ شد چه باید بخورد. تصمیم گرفت همهی این نواقص را نادیده بگیرد و خودش را به اداره برساند.
در مترو، مردم به او نگاه میکردند اما کسی چیزی نمیگفت. شاید در جهانی که یک نفر میتواند با وجود تمام سوالاتش به سر کار برود، تبدیل شدن به یک علامت سوال چیز عجیبی نبود.یک مرد با ریش بلند کنار او ایستاد و نگاهی عمیق به کمالزاده انداخت.«دوست عزیز، تو دیگر خودت نیستی.»«بله، متوجه شدم.»
«چرا علامت تعجب نشدی؟»«نمیدانم.»«متأسفم. دنیا برای سوالات جایی ندارد، اما برای جوابها...»و از قطار پیاده شد.آقای کمالزاده به اداره رسید. منشی بدون هیچ اعتراضی او را به اتاق مدیر راهنمایی کرد. مدیرش، مردی که شبیه پیراشکیِ غول پیکر بود از پشت میز بلند شد:«کمالزاده! این چه وضعی است؟»
«راستش... بیدار شدم و...»«ما اینجا فقط جوابها را استخدام میکنیم، نه سوالها را.»«اما تا به الان کارم را درست انجام دادهام، نه؟»«این مهم نیست. کسی که خودش یک سوال است، فقط بینظمی به بار میآورد. برو یک جواب پیدا کن، بعد برگرد.»
18:39 - 12 July 2025