#پارت_چهارم #لنا سکوت...سکوتی که نه سنگین بود و نه ترسناک؛ سکوتی که انگار پیش از آفرینش جهان، در تمام هستی جریان داشته است.لنا احساس می‌کرد پرده‌هایی که سال‌ها بر قلبش افتاده بودند، یکی یکی کنار می‌روند.دیگر نه اندوهی را حس می‌کرد، نه خشم، نه ترس...فقط عطشی عجیب در وجودش شعله می‌کشید.
ه
هیچ🌱

@edalata  •  14 July 2026

#ادامه می‌توانست به ژرفای اقیانوس‌ها برود و آواز نهنگ‌هایی را بشنود که میلیون‌ها سال بود کسی زبانشان را نفهمیده بود می‌توانست هر آنچه را انسان‌ها افسانه می‌نامند، با چشم‌های خود ببیند.شاید اگر عارفی بود، این لحظه را پایانِ راه می‌دانست.اگر جادوگری بود، تمام عمرش را برای رسیدن به همین یک دم

Show this thread

عطش فهمیدنعطش پیدا کردن پاسخی که سال‌ها در اعماق روحش گم شده بوددر دوردست، نوایی برخاستنه صدایی که از گوش شنیده شود...بلکه آوایی که مستقیم در قلب می‌نشست.هر نتش، چیزی را در وجود لنا بیدار می‌کرد؛ حسی شبیه دلتنگی برای جایی که هرگز به یاد نمی‌آورد دیده باشد.
انگار آن نوا، انسان را وادار به عاشق شدن می‌کرد.عاشق حقیقت...عاشق نور...عاشق چیزی که هیچ نامی برایش وجود نداشت لنا با هر قدم، بیشتر از زمان فاصله می‌گرفت.تا اینکه دیگر...زمان، معنای خود را از دست دادنه گذشته‌ای بود، نه آینده‌ای، نه شب، نه روز، نه نور، نه تاریکی.
حتی سکوت نیز جرئت نداشت آن فضای بی‌انتها را بر هم بزند روبه‌رویش حلقه‌هایی از نور در هم تنیده شده بودند.حلقه‌هایی که گویی هر کدام، رازی از نخستین لحظه آفرینش را در خود پنهان کرده بودند.لنا دستش را به سوی نزدیک‌ترین حلقه دراز کرد.همین که انگشتانش به نور رسید...حلقه لرزید
مانند قطره‌ای که بر سطح آب بیفتدیک حلقه، دو حلقه شددو حلقه، صدها حلقهو ناگهان همه از هم گشوده شدندپشت آخرین حلقه...سپیدی مطلق انتظارش را می‌کشید.نه رنگی در آن بود، نه سایه‌ای، نه مرزی میان آغاز و پایان.برای لحظه‌ای احساس کرد اگر یک قدم دیگر بردارد...دیگر هرگز «لنا» نخواهد بود.در همان لحظه...
نوایی آرام در جانش پیچیدصدایی که دیگر برایش غریبه نبود.شبیه لالایی گمشده‌ای که سال‌ها پیش شنیده باشی و تنها گرمایش را به خاطر بیاوری بی‌اختیار به دنبال صدا رفت.هر قدم، دری را پیش رویش می‌گشود.درهایی از رنگ...اما نه رنگ‌هایی که چشم انسان بشناسد.رنگ‌هایی که اگر لحظه‌ای بر زمین دیده می‌شدند،
تمام واژه‌های دنیا برای توصیفشان ناتوان بودند آخرین در گشوده شد.بوی زندگی آمد.بوی نخستین نفسبوی آغازلنا آرام سرش را بالا آوردنه زمینی بودنه آسمانینه شهرینه انسانیفقط هزاران نوزاد...که هنوز چشم به جهان نگشوده بودندهر کدام، چون ستاره‌ای کوچک، درآرامش می‌درخشیدند و شگفت‌انگیزتر از همه..‌.
آن‌ها با یکدیگر سخن می‌گفتند لنا بی‌اختیار ایستادنفسش را در سینه حبس کرداحساس می‌کرداگر حتی پلک بزند، این رویای باشکوه فرو می‌ریزدآرام‌تر قدم برداشت گویی جاسوسی بود که به سرزمینی ممنوعه پا گذاشته باشدسرش را کمی نزدیک‌تر آوردبا تمام وجود، به گفت‌وگوی نوزادانی گوش سپرد که هنوز طعم دنیا را نچشیده بودند
01:35 - 15 July 2026



1 Reply

Profile picture of ‌🌙...ܠوܝ̇ߺߊ...🌙‌
@Nerissa18 July 2026
Replying to
😍😍😍عهههه فکر نمیکردم به اینجا برسه