#پارت_چهاردهم تو از شکست‌هایت فرار نکردی... از رنجِ ادامه دادن فرار کردینمی‌خواستی سنگی خام باشی اما طاقت فشارهایی را که از سنگ، الماس می‌سازند، نداشتیمی‌خواستی پروانه باشی... اما از تاریکی پیله می‌ترسیدیتو می‌توانستی در المپیاد، نامت را جاودانه کنی... اما شرافتت را نفروختی
ه
هیچ🌱

@edalata  •  20 July 2026

#پارت_سیزدهم #راه_را_پیداکن صدا، پاسخی نداد.فقط دستش را گرفت و جهان، دوباره رنگِ آب گرفتلِنا خود را میان رودخانه دید.آب بالا آمده بودجریان، آرام می‌گذشت...اما درون او،طوفانی بی‌امان زبانه می‌کشید

Show this thread

می‌توانستی یتیم‌خانه‌ی "ماه" را بنا کنی می‌توانستی گالری نقاشی‌ات را افتتاح کنیاما هر بار، جهان از تو خواست بهایش را با وجدانت بپردازی...و تو نپرداختیاین شکست نیست، لِنابهای انسان ماندن است»آب رودخانه ناگهان آرام شد.سطح زلالش، به آینه‌ای شفاف تبدیل شد.صدا گفت:«نگاه کن»لِنا به آب خیره شد
آینده‌ای پیش چشمش جان گرفت...خانه‌ای روشن، با دیوارهایی پر از نقاشی‌های کودکانهخنده‌ی چند کودک، حیاط را پر کرده بودروی تابلوی چوبی ورودی نوشته شده بود:«یتیم‌خانه‌ی ماه»لِنا میان بچه‌ها نشسته بوددستان کوچکشان را گرفته بود و با آن‌ها روی بوم‌های سفید، خورشید، درخت، پرنده و آسمان را نقاشی می‌کرد
هیچ مدالی بر گردنش نبود هیچ تندیسی در دستش نبوداما لبخندی بر لب داشت که ارزشش از تمام افتخارهای دنیا بیشتر بوداشک، بی‌اختیار از گونه‌هایش لغزیدزمزمه کرد:«پس... این رؤیامی‌توانست واقعی باشد»صدا گفت:«آریاگر فقط اندکی بیشتر دوام می‌آوردی...تصویر، آرام‌آرام در موج‌های رودخانه محو شد
صدا آرام گفت:«لِنا می‌دانی چرا به تو فرصت دوباره دادیم؟»لِنا سکوت کردموج‌ها آرام از کنار پاهایش می‌گذشتند.صدا ادامه داد:«آن پسر را به خاطر داری؟ همان جوانی که پدرش سردسته‌ی یکی از بزرگ‌ترین باندهای مافیایی لندن بود»لِنا آهسته سر بلند کرد«آری در دانشگاه گاهی کنارم می‌نشست‌کم‌حرف بود...
اما هر بار که لبخند می‌زد، غمی عمیق در چشم‌هایش موج می‌زد. از تنهایی‌اش برایم می‌گفت از ترسی که هر روز با آن زندگی می‌کرد»صدا پرسید:«به یاد داری روزی که می‌خواست به حیاتش پایان دهد ؟ چرا نگذاشتی تسلیم شود؟لِنا نگاهش را از آب گرفت مدتی طولانی سکوت کردبعد آرام گفت:«نمی‌دانم شاید اشتباه می‌کردم..»
ناگهان باد شدیدی برخاست سطح رودخانه به تلاطم افتاد.آسمان، تیره شدزمزمه‌ای از هر سو پیچید:«قلبت را از تاریکی دور کن، لِنا»جهان پیش چشمش در هم شکستزمان، شکل خود را از دست داداو خود را میان خاطره‌ها، سال‌ها وسرنوشت‌هایی دید که به هم گره خورده بودند...صدا دوباره پرسید:«آن پسر چگونه انسانی بود؟»
لِنا گفت:«او در خانه‌ای بزرگ شده بود که دیوارهایش بوی خشونت می‌داد پدرش و خاندانش زندگی انسان‌ها را بازیچه‌ی قدرت کرده بودند. از او هم می‌خواستند وارث همان راه باشد... اما دلش از آن همه تاریکی، بیزار بود او نمی‌خواست ادامه‌دهنده‌ی آن چرخه باشد»صدا پرسید:«و تو به او چه گفتی؟»لِنا لحظه‌ای چشم بست
11:14 - 20 July 2026