شب از هراسِ صبح، گریبان دریده استخورشید، بغضِ کهنه زِ دنیا بریده استدر کوچههای خلوتِ اندوهِ بیسحریک شاخه گل، به عشقِ بهاران دمیده استپاییزِ زرد، با تبِ وحشت فرار کردوقتی نسیم، قصهی فردا شنیده استای دل! در این تلاطمِ سردِ شکستهاکشتیِ جان، به ساحلِ باور رسیده استگر تیشه میزند به ریشهی صبرت زمانه، بازامید، در حوالیِ قلبت تپیده استبنگر به چرخِ گردون، که در گردشِ مدامگلهای سرخ، از دلِ خارا کشیده استNarges.M 🩵
11:17 - 22 May 2026