سالها بی تفاوت از کنارش گذر میکردیم. زمینِ خاکیِ محله را میگویم!تقریبا هر روز بی تفاوت از کنارش میگذشتیم.اصلا بود و نبودش معنایی نداشت..شب گذشته، به دنبال انگشترم بودم. که آن را در آغوش خاک، بینِ چند سنگ ریزه پیدا کردم.
وقتی میخواستم آن را بردارم، ناخواسته مشتی از خاک نیز چنگ زدم.در آن اوضاعِ کم لطفیِ چراغ، ذره های خاکی که تا به حال به چشم نمی آمد، با درخششی خاص ذی حیات بودند!آری زنده!جان داشتند و گویی در تلاش بودند که به سخن بیایند!یک آن، بیست و چند شبِ گذشته برایم مرور شد...
لحظاتِ حبل الوریدِ افطار.نمازگزارانی که با سرنهادن بر این خاک، از آسمانها سر در‌ می آورند.شبهای قدری که ملائک در کنار این مردم مبعوث شده برای احیای تاریخ، قرآن به سر گرفتند.سالی که با صورت خیس از اشک مردم و آسمان تحویل شد.
خاکی که مادری کرد و سخت به آغوش کشید مردمی را که داغ پدر دیده بودند، تا کمر خم نکنند و قدقامت بایستند تا این عَلَم بر زمین نیفتدلحظه ای پرنده خیالم طور دیگر به پرواز درآمد.میگویند _شرف المكان بالمكين_ اعتبار مکان ها به انسان هایی است که در آنها زیسته اند.
پس شاید بشود اینگونه گفت، خاکی که با تکیه به موکبِ یارانی آخرالزمانیِ صاحب الزمان راهی به آسمان پیدا کرده..نمیدانم!به راستی میانِ این زمین خاکی و خدا، چه عهد و رازی بوده که اینگونه به کرامت و عزت رسیده است.
گویی تمام آن لحظه هایی که نادیده گرفته شده بود، خدا در گوشش زمزمه می کرد که صبر کن، به زودی زمانِ ظهورِ حضور تو نیز فرا می رسد.
اصلا شاید اگر آقا مرتضی آوینی زنده بود، در وصف این خاک این چنین میگفت که: این خاک دروازه ای در زمین دارد و دروازه ای دیگر در آسمان، و جنگ برپا شد تا این حقیقت ظهور یابد..! #دلی
13:27 - 4 April 2026