پدری موهای دخترش را از کاور سیاه بیرون میکشد تا برای دفعه اخر نوازش کند انگار جانش با این موها گره خورده و بوسهای بر روی دخترک میزند. در نقطهای دیکر پدری سرگردان روی تلی آوار دنبال چهار فرزندش میگردد و نمیداند کدام بتن را با پتک کوچک در دستش بشکافد، صحنه عوض میشود و نوزادی بی سر روی دست مردی
میچرخد و کودکان اطراف مرد متحیر به او نگاه میکنند و صدای مرد به فلک میرسد « حسبیالله»ما را از جنگ میترسانند، از دیدن این صحنه ها، از تکرار این تجربهها! تا تن بدهیم به سازش با قاتل #جان_فدااما فراموش کردند حتی اگر سیصدهزار شهید قبلا فاکتور مقاومت را حساب نکرده بودند و ما توان نظامی موجود
را نداشتیم نگاهمان و باورمان اجازه نمیدهد عزت را به نان بفروشیم و غیرت را با خفت مبادله کنیم.به خودمان و کودکانمان و اطرافیانمان این نگاه رو یاداوری و ترویج کنیم که هر آنچه غیر این #خسارت_محض است.#مذاکره#قاتل_باید_قصاص_شود