ساعت ۵:۵۵ صبح
ساعت ۵:۵۵ صبحنه شب است و نه روز . زمانی‌ست میان رفتن و ماندن ، میان تصمیم و پشیمانی . نشسته‌ام کنار پنجره ، هوا روشن شده است ، صدای نفس خودم را می‌شنوم و ناچارم اعتراف کنم : سوءتفاهم نشود ، تو هنوز برایم یک دنیا می‌ارزی ، اما دیگر ارزش جنگیدن نداری .
خسته از توضیح دادن ، از سکوت‌های اشتباهی ، از انتظارهای بی‌پایان . خسته از اینکه هر بار برای ماندن ، باید خودت را قانع کنی که این بار بهتر می‌شود… ولی هیچ‌وقت نمی‌شود . گاهی باید خودت را نجات بدهی ، حتی از چیزی که هنوز معنی زندگی‌ات است. نه از روی بی‌مهری ، بلکه از روی عقلِ زخمی .
باید قبول کنی که بعضی روز ها ، فقط برای تجربه ساخته شده‌اند ، نه برای چیز دیگر ؛ برای رشد ، برای فهمیدن ، نه برای تکرارِ بی‌پایانِ انتظار .تصمیمِ صبحِ ۵:۵۵ ، تصمیمی از جنسِ سکوت است . نه فریاد دارد ، نه اشک… فقط یک نفسِ عمیق و برگشتن از راهی که دیگر مقصد ندارد .
بعضی جدایی‌ها ، شکست نیستند ؛ فقط پذیرفتنِ واقعیتی‌اند که مدت‌هاست قلبت آن را می‌دانسته اما نمی‌خواسته باور کند . و این شاید سخت‌ترین نوعِ رهایی در دنیا باشدرها کردنِ چیزی که هنوز برایت یک دنیا می‌ارزد ، اما دیگر نمی‌خواهی برایش بجنگی . ۲۱ اردیبهشتِ ۱۴۰۵
05:55 - 11 May 2026



1 Reply

Profile picture of ‌مهراب‌
@Mehrab291011 May 2026
Replying to
ساعت۶:۱۳صبحتفاهم درسوء نگاهت بودمن هنوز دنبال مقیاس ارزشم بودم وتوخسته ازجنگیدن برای من