فقط فهماند که چقدر نبودنِ تو میتواند همهچیز را سنگینتر کند. چقدر دل، وقتی از دیدنِ کسی محروم میشود،بیشتر عاشق میشود؛نه از روی امید،از روی درد. به نبودنت عادت نکردهام،فقط یاد گرفتهام با زخمش راه بروم.هر شب، دلتنگیات مثل سایهای سرد کنار تخت من مینشیند و تا صبح، با من از خاطرههایی حرف میزند
که دیگر تکرار نمیشوند.تو دوری، و این دوری فقط فاصلهی دو شهر نیست… فاصلهی دو دست است که هنوز همدیگر را میخواهند اما نمیرسند. فاصلهی دو قلب است که هنوز به یک ریتم میتپند اما میانشان، سکوتی افتاده که از هر فریادی بلندتر است.عجیبترین قسمتِ دوست داشتن همین است:
اینکه گاهی هرچه بیشتر دلتنگ میشوی، بیشتر دوستش داری؛ نه برای اینکه به وصال نزدیکتر شوی، بلکه چون رنجِ نبودنش عشق را درونت عمیقتر میکند. مثل زخمِ کهنهای که هر بار لمسش میکنی، یادت میآید هنوز زندهای و هنوز کسی هست که نبودنش، از بودنِ خیلیها واقعیتر است.من از دلتنگی نمیترسم…
من از این میترسم که روزی این همه دلتنگی، اسم تو را در من نگه دارد اما خودت را نه. از این میترسم که چشمهایم به نبودنت عادت کنند، و قلبم فقط با یادِ تو عاشقتر شود… بیآنکه دستی برای گرفتن، صدایی برای آرام شدن، یا شانهای برای گریه ماندن باشد.تو نرو… حتی اگر دوری،
حتی اگر هیچوقت نرسی، بمان در همین دلتنگیِ سوزان؛ چون من ترجیح میدهم با بغضِ دوست داشتنت زندگی کنم تا با آرامشی که در آن، دیگر نامی از تو نمانده باشد.---
12:45 - 25 May 2026