پتو و متکایمان همیشه بوی حنا میدهد؛ آخر او هفته ای یکبار موهایش را حنا میگذارد.
دربست؟پیرمردی خواب آلود می ایستد. میگویم: من عجله دارم آقا، از اینجا ها سریع بگذرید.
Show this thread
عصر های جمعه که خانه ام، با یک دسته کتاب مینشینم روبه روی آشپزخانه ی یک در دو؛ وقتی می ایستد پای سینک که ظرف هارا بشوید از نورگیر نور می افتد بر موهایش؛ موهایی مشکی که به شرابی میزند..
با حوصله ظرف ها را کف میمالد و آب میکشد. گاهی هم برمیگردد و مرا نگاه میکند. سرم را سریع بر می گردانم و وانمود میکنم که دارم با دقت کتاب هایم را ورق میزنم.
چند روز پیش استادمان مرا کشید گوشه ای و گفت: هی آقای داماد؛ چند ماهی میشود که برایمان عاشقانه نمیخوانید؛ خدایی نکرده مشکلی نباشد..؟ مجرد بودی عاشقانه هایت ذوق جوانی را در دل من هم میلرزاند، الان چه شده که نه از گیسو میگویی، نه لب و دهان و نه خم ابرو؟
خندیدم. برایش توضیح دارم که «ناچشیده جرعهای از جام اوعشقبازی میکنم با نام او» یعنی چه. و حال که دیده ام و چشیده ام غیرتم قانع نمیشود که از مژه و گره مو و خط ابرویش برای دیگران بگویم..
ولی برای خودش می گویم استاد. اصلا مهریه اش بود. پنج سکه طلا. یک سفر حج عمره و ماهانه یک شعر عاشقانه.اینبار استاد خندید.
یک بار بهاش گفتم: موضوعات قبلا سهل البیان تر بود خانم. الان کنار طره ی مو و غبغب ریز زیر گلو باید از سینی چایتان بنویسم. از استکان هایی که همه دسته هایشان در یک زاویه ی خاص تنظیم شده، از ظرافت بستن روسریتان، از عطر غذا، از خطوط تیز پیراهن های اتو شده ام، از سادگیتان و..
زندگی سخت است. ننه ام خدا بیامرز میگفت شیرین است؛ گاهی به آسمان نگاه میکنم و میگویم: ننه شیرینی اش درد دندان می آورد، مرض قند، اصلا گاهی هم دل را میزند..از جدال با خودش هم باز باید پناه ببری به خودش..سخت است و قشنگ ننه.قلم را میگذارم کنار؛ عصر جمعه است. باید یک تن، نگاه شود..
02:41 - 12 September 2025