تو فقط یک خواب بودی..نزدِ من آمدی، گونه‌ات را لمس کردم.خاکستر و آلودگیِ تویِ هوا، گونه‌ات را کثیف کرده بود.با انگشتِ شَستم آن را پاک کردم. چقدر پوست تو نرم بود.چنین نرمی‌ای چگونه می‌خواست سختی جنگ را تحمل کند؟:)صورتت را در دستانم گرفتم، به چشمانِ سیاهت خیره شدم.
تماما سیاه بودند، چونان مرکب که با آن زیبایی را به تصویر می‌کشند.در عمق آن سیاهی، مظلومیت دیدم. بی‌گناهی دیدم. و غم دیدم:)اما تو حتی مال من نبودی که از تو بخواهم بمانی!قلبم داد می‌زد که "من دوستت دارم، نرو!" اما نمی‌توانستم به زبان بیاورم.تو داشتی می‌رفتی.. "عروسی و جنگ"
داشتی می‌رفتی تا عروست را ببینی. می‌خواستی دختری که اینقدر تعریفش را می‌دهند و از تو می‌خواهند با او ازدواج کنی را ببینی..اما من نمی‌دانستم که دل تو با رفتن نیست.فکر می‌کردم که می‌روی و بعد از ماه‌ها تعریف‌هایِ اطرافیان از دختری که شاهانه زندگی می‌کرد، خواستگاری می‌کنی..فکر می‌کردم دوستش داری..
وقتی به سمتم آمدی، فکر کردم فقط می‌خواهی خداحافظیِ خشک و خالی‌ای بکنی و بروی.اما تو فقط جلویم ایستادی.. به چشمانم خیره شدی.. اجازه دادی صورتت را لمس کنم..اشک در چشمانم حلقه زده بود. با شنیدن این کلمات از زبانت، در جایم یخ زدم."میشه من بمونم؟"تو می‌خواستی بمانی! دلت با ماندن بود، نه رفتن!
دلت با آن دختری که ندیده قرار بود عروسِ تو شود، نبود!چنان محکم تو را در آغوش گرفتم که به قول خودت:‌ "می‌خوای بدن‌هامونو باهم یکی کنی؟:)"آری.. من تنِ تو را به تنِ خودم فشردم، گویی می‌خواستم استخوان‌هایت را خورد کنم و در خودم فرو ببرم..می‌خواستم تو را لِه کنم..
گویی فکر می‌کردم اگر به خودم بچسبانمت، نمی‌توانند تو را از من جدا کنند.آنها نمی‌توانند تو را از من جدا کنند. آنها.. خانواده‌ات.. جنگ..اصلا چرا باید سربازی که می‌خواهد به جنگ برود، باید در آن اوضاع زن بگیرد؟اصلا تو چرا باید به جنگ می‌رفتی؟نه! حالا که خواستی بمانی نمی‌گذارم!
حالا که بعد از مدت‌ها آن کلماتی که میخواستم را شنیدم، نمی‌گذارم ترکم کنی!روی زمین نشسته بودیم. من چهارزانو نشسته بودم و تو را روی زانوهایم نشانده بودم، محکم‌تر از قبل تو را در آغوش می‌فشردم.بدنِ قوی و هیکلی‌ت به‌خاطر این مدت که غذای درستی نخورده بودی، نحیف و ضعیف شده بود.
هرچه نگاه‌های اطرافیان به ما غضب‌ناک‌تر و عجیب‌تر می‌شد، حلقۀ دستانم دور تو محکم‌تر می‌شد.و بعد، دِنگ دِنگ!من بیدار شدم و طبق معمول، تو فقط یک خواب بودی..#خودنوشت#آقایِ‌سین
09:14 - 7 April 2026



2 Replies

Profile picture of ‌همسايه‌
@Hamin217 April 2026
Replying to @Masoomeh_MM
زندگی عین دریای بی آبمن همش راه میرم‌ بی تو ، تو خوابمثل کوری که عصاشو داده بدست کرم شب تابشهاب مظفری

Profile picture of ‌Melina‌
@Melina_112 April 2026
Replying to @Masoomeh_MM
چقدر قشنگ بود :)