قاصدک خورد زمین..دلم من آه کشید..کین پسر ممکن نیست،روزیِ تو بشود=)سر به بالا بردم؛آسمان را دیدم،آبی و نازک و صاف..صورتش را دیدم،غرق خنده، خوشحال..خیره به آبیِ صافِ آسمانم بودممادرم زد فریاد:«به کجا مینگری؟غرقِ در درسَت باش!»دل من خورد زمین..قاصدک رفت به همراه نسیم و آخِر،دل من فهمید این،«پسرک ممکن نیست، روزیِ من بشود=)»[دوستان خیلی خیلی بداهه همین الان با دیدن این ویراست این شعر به ذهنم اومد..شعر خودمه، در همین لحظه🙂✨]
تورو آرزو کرده بودم دمِ گوشِ قاصدک 🫧✨
17:35 - 12 May 2026