ماجرای بیهوش شدن آرمیتا از زبان همکلاسی‌هایش🔹«فاطمه» همکلاسی، دوست صمیمی و همراه «آرمیتا گراوند»: آن روز مثل همیشه که با هم قرار داشتیم اول من به ایستگاه مترو رسیدم و بعد هم آرمیتا آمد؛ همه چیز عادی بود، آهنگ گوش کردیم، حرف زدیم و کلی خندیدیم.🔹ابتدا مهلا وارد واگن شد، بعد آرمیتا و در آخر هم من
5 MB
من وارد قطار شدم ولی «آرمیتا» در کمتر از یک ثانیه و به ناگاه با پشت به زمین افتاد و سرش با زمین (حاشیه سکو) برخورد کرد.🔹وقتی آرمیتا را بلند کردم دیدم دستم خونی شده و متوجه شدم که سر وی زخم برداشته که در نهایت با کمک مردم آرمیتا را یه خارج از قطار کنار سکو انتقال داده وبرای نجات وی تلاش کردیم
23:41 - 4 October 2023



1 Reply