هوشنگ ابتهاج میگه:نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفتپردهی خلوت این غمکده بالا زد و رفتکنج تنهایی ما را به خیالی خوش کردخواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفتدرد بیعشقی ما دید و دریغش آمدآتش شوق درین جان شکیبا زد و رفتخرمن سوخته ما به چه کارش میخوردکه چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریهی طوفانیام اندیشه نکردچه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفتبود آیا که ز دیوانهی خود یاد کندآن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفتسایه آن چشم سیه با تو چه میگفت که دوشعقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
11:43 - 10 October 2026