عبایت را بغل کردم، بوی تو را داد...همین الان برگشتم از آنجا. هنوز اشک روی صورتم خشک نشده...
غروب پنج شنبه ست...رفته بودم سر جایی که دیگر نیستی. نه قبری هست، نه سنگ مزاری، نه حتی علامتی. فقط همان صندلی چوبی، با عبای همیشگی‌ات که تا شده بود روی آن. همان صندلی ساده‌ای که سال‌ها تکیه‌گاهت بود و تو تکیه‌گاه ما.
نشستم روبرویش. نمی‌دانم با چوب حرف می‌زدم یا با خاطره. فقط می‌دانم اشک بی‌صدا می‌ریخت روی گونه‌هایم. نه از بی‌تابی، از این هولناکیِ نبودنِ کسی که همیشه بود.عبایت را برداشتم، بغل کردم. بوی صمیمیت می‌داد، بوی پدر، بوی همان روزهایی که با لبخندت، خستگیِ روزگارمان را می‌بردی.اما تو رفتی...
دلم برای همان تکیه زدنت به آن صندلی تنگ شده. برای لحظاتی که آرام می‌نشستی و تمام خستگی‌های یک ملت، با دیدن تو، سبک می‌شد...یک قول می‌دهم به همان صندلی خالی:تا رجعتت، روی همین زمین می‌مانم و فریاد می‌زنم. حتی اگر فقط عبایت را داشته باشم برای بوسیدن..._ صالح
18:50 - 30 April 2026