تن به جانم و جان در تنم درهم میتنند و ذهن آشفتهام را اشکریزان از بارانِصبرِبهسررسیده میکنند- که هایهای کجایید روزهای رنگی و کجایید وعده های واهی امید؟ -
سپس مینشینم کنجکی و با غمبرکی گرم و نگاهی سرد به فنجانچایِ سوخته از سرمای دریچه، با تنفس داغ اشکهایم زیرلب با دل دلگرفتهام زمزمه میکنم که "دیدی؟ حتی چای هم منتظرم نماند. تا لااقل باهم از این زندگی دلسرد و بیطعم شویم"..
12:52 - 30 March 2026