داشتم پیاده به سمت خانه بر می گشتم. مردد ماندم بین ادامه از این پیاده رو یا آن یکی آن سوی خیابان.در مسیرم دوباره آن مغازه دار روی صندلی پلاستیکی سفیدش نشسته بود و بوی سیاه سیگارش منتظرم بود و آن سو ماشین شهرداری که خس و خاشاک درختان هرس شده را بار میزد. این سو سیگار و آن سو گرد و غبار
