«بسمه رب القلمـ»مجموعه داستانی «حِرمان»پارت چهارم...../براساس واقعیت... «به کجا برد این امید ما را؟!» این سوالی بود که بی‌وقفه در ذهنم تکرار می‌شد، اما این بار، پاسخش تلخ‌تر از همیشه بود: به ورطه فراموش شدن و درکِ شکسته شدن.
روز و شب هایم با فکر کردن به او میگذشت و خیال میکردم اوهم به من فکر میکند .دروغ نگویم چند باری احساس دوست داشته شدن پیش او پیدا کرده بودم. اینکه هر روز هر خاطره هرجای این شهر ،رفیق های مشترک دارم با او مرا آزار میدهد .اما تقدیر همیشه بر وفق مراد دل نیست،
و گاهی تلخ‌ترین واقعیت‌ها در پس زیباترین لبخندها پنهان شده‌اند. روزی فرا رسید که ناگهان، فاصله‌ای سرد میان ما افتاد؛ دیواری نامرئی و سنگین از بی‌اعتمادی و دل‌شکستگی بینمان کشیده شد. حرف‌هایمان کوتاه شد، نگاه‌هایمان دیگر آن گرما را نداشت، بلکه رنگی از اتهام و درد را در خود پنهان کرده بود.
و آن خنده‌هایی که زمانی لالایی گوشم بود، حالا جای خود را به سکوت‌های سنگین و پرسشگرانه داده بود. گویی دستی نامرئی، نه تنها ما را از هم دور می‌کرد، بلکه با دستان خیانت، رشته‌های پیوند ما را سست و پاره می‌کرد. آسمان دوباره رنگ تیره به خود گرفت، اما این بار، سیاهی‌اش نه از غم، که از رنگ باختن اعتماد
و تلخیِ درکِ خیانت بود. آن آرامش دلنشین جای خود را به دلتنگی و غمی عمیق‌تر داد، غمی که ریشه در فهمیدنِ دروغی بزرگ داشت. چرخه زندگی دوباره تکراری و سرد شد، اما این بار، تکرار آن صد برابر تلخ‌تر بود، چرا که طعم شیرین عشق، با نیشِ خیانت آلوده شده بود. روزها به سختی می‌گذشتند و
هر لحظه، یادِ وعده‌های دروغین و نگاه‌های فریبنده‌اش چون خنجری بر قلبم فرو می‌رفت. هر شب، در تاریکی اتاق، به یاد آن نگاه، آن لبخند، آن صدا… اشک می‌ریختم و تنهایی، چون سایه‌ای تاریک و خفقان‌آور بر وجودم سنگینی می‌کرد.
«به کجا برد این امید ما را؟!» این سوالی بود که بی‌وقفه در ذهنم تکرار می‌شد، اما این بار، پاسخش تلخ‌تر از همیشه بود: به ورطه فراموش شدن و درکِ شکسته شدن.
11:35 - 23 اردیبهشت 1405