"شانه‌های زخمی‌اش را هیچ‌کس باور نداشتبار غربت را کسی از روی دوشش بر نداشتدر نگاهش کوفه کوفه غربت و دلواپسیعابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشتبام‌های خانه‌های مردم بیعت‌فروشوقت استقبال از او جز سنگ و خاکستر نداشتمی‌چکید از مشک‌هاشان جرعه‌جرعه تشنگینخل‌هاشان میوه‌ای جز نیزه و خنجر نداشت
سنگ‌ها کمتر به پیشانی او پا می‌زدندنسبتی نزدیک اگر با حضرت حیدر نداشتروی گلگون و لبی پر خون و چشمانی کبودسرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشتسر سپردن در مسیر سربلندی سیره‌اشجز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشتدخترش با دیدن بازارهای کوفه گفتخوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت#یوسف_رحیمی"
16:11 - 29 June 2025