عصر یک جمعه دلگیر،دلم گفت بگویم بنویسمکه چرا عشق به انسان،نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟! و هر کس که در این خشکی دوران، به لبش جان نرسیده استبه ایمان، نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده استبگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسدکه هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است


