حسرت سرخ
نشسته ام به در، نگاه میکنم، شهادتم نمیرسددلم ز داغِ این فراق، به هیچ عادتم نمیرسدسحر ز هجر و دوریش، به جانِ خسته ام دمیدفغانِ گریههای هر شبم به حاجتم نمیرسددلم کبوتری بوَد که خو گرفته در حرمولی دریغ که پر زدن به ساحتم نمیرسد
نه بیمِ تیغ دارم و نه باکِ تیر و نیزه ایغمم همین کزین بلا، رشادتم نمیرسدنشسته ام که شاید از جانبش خبر شودچو صبرِ هجرِ او دگر به طاقتم نمیرسدنشستهام به در، نگاه میکنم، شهادتم نمیرسدمعین، وعده وصال خون، چرا به غایتم نمیرسدابومعین
02:06 - 11 فروردین 1405