باشد که رها شویماز رنجی که به قول شاملو ، از آنِ ما نیست
iriPinned post
آره خلاصه کم کم حرف زدن با دیوارو یاد میگیری منم اولش فکر میکردم دیوونه شدم.
عشق خیلی عجیبه...اینجوریه که یهنفر میتونه تورو از تاریکی نجات بده و دوباره پرتت کنه اونجا...آره؟!...
ولی ما گاهی به روزای سخت نیاز داریمکه بفهمیم کی رفیقه،کی همراهه،کی خونوادست،کی دوسته،کی دشمنه،و کی از این موقعیتی که داریم خوشحاله و کی نگرانمون میشه.آره.
با رفتارمان زخم میزنیم و امیدواریم با کلماتمان ترمیم کنیم! چه هیولای پارهوقتی هستی انسان.
آدما هعی خسته ات میکننهعی خسته ات میکننهعی خسته ات میکننبعد که میخوای ازشون یکم فاصله بگیری بازم انگشت اتحما میگیرن سمتت.
ماجرا از اونجایی شروع شد کهتو سکوت و به حرف زدن ترجیح دادی دیگه اشکی از چشماتم سرازیر نشددیگه جیغ نزدیو اما حالا....شاهد لرزش دست،معده دردت، و ریزش مو هستی.
تحمل کردم و دیدم شرابِ ناب شد، سرکه بساز از غورهی صبرم،خودت حلوای گورم را