شبها که میرم بیرون، یک گوشهای با فاصله از میدان میشینم. نسبتا مسلط به جمعیتم و رفت و آمدها را نگاه میکنم. صدا هم که هست. پرده نمایش را هم از پشت میبینم. راحتم و جای خودم را دارم. یک جور سرقلفی. یک پیرمرد هم رفیقم شده. گپ میزنیم. پرچم هم همیشه نگه میدارم اما کم پیش میاد تکونش بدم. ولی همیشه تو دستمه
