در اتاق دور هم نشستیم. از چشم هایمان خنده میبارید– شما من را بیشتر دوست دارید، یا فاطمه را؟پیامبر تبسم کردند.– فاطمه! محبوب دلم است. توهم عزیز دلمی، علی جان!فاطمه بلند شد و برای پذیرایی یک ظرف خرمای آورد. با پیامبر مشغول خوردن شدیم.
– من دختر سدرة المنتهایم– من فخر کائناتم.صدای در خانه آمد. در را باز کردم. فاطمه پیامبر را که دید، خنده اش را قورتداد.– چرا یک باره ساکت شدی دخترم؟ راحت باش.– از محضر شما حیا میکنمجبرئیل پیامبر را از احوالات ما باخبر کرده بود. آمده بودند به هرکدام از ما میزان محبتشان را ابراز کنند
15:01 - 10 June 2023