ساعت شش و نیم صبح بود و حاجی خیلی زودتر از دیگه اومد محل کار و بدون هیچ حرکت اضافه توی ماشین پشت فرمون نشسته بود و خیره به گوشی موبایلش داشت یه چیزی چک میکرد خیلی واسم عجیب بود این موقع و این ساعت بیای و نه بوق و نه صدایی هیچی، منم خیلی آروم نزدیک شدم و درب باز کردم باهم سلام و علیک کردیم
اما یهو حاجی با یه حالت بغض و ناراحتی گفت واااای واااای تو کجایی تهران رو زدن فرمانده هان زدن باقری سلامی حاجی زاده تند تند گفت و منم گیج و منگ نخواستم باور کنم و از درب بی مزه گی و جالب نبودن سر به سر گذاشتن اول صبحش رفتم به سمت ماشین گفت مگه دیوونه ای باور نداری خب خودت چک کن تا نت روشن کردم
یهویی نوتیف خبرفوری اومد بالا و سر تیتر حمله اسرائیل به تهران بود انگار که یه دبه آب یخ زده ریخته باشن روی سرم روی صندلی نشستم و ناخودآگاه دست گذاشتم روی سرم و گفتم یاابالفضل باقری رو هم زدن و همونجوری خشکم زده بود و دنبال یه دلیل میگشتم واسه بی خبری از یه نفر و دلم نمیخواست اصلا توی ذهنم بیاد
اما مدام واسم تکرار میشد و مدام داشتم باخودم جنگ میکردم و اصلا فراموش کرده بودم که جنگی شده و من فقط و فقط میخواستم اون لحظه یه دلیل داشته باشم واسه خدا که تو رو به هرکس که واست عزیز و دوسش داری اگه قرار هست بهم اونی رو بگی که ذهنم سمتش هست همین حالا جون من بگیر و زنده نباشم جرأت نداشتم
اما بالاخره باید میفهمیدم و قلبم و تمام وجودم آروم میشد و آروم روی صفحه جستجو نوشتم رهبری انقلاب در سلامت هستن؟ نمیدونم چرا اینقدر کند ذهن شده بودم و نمیدونم چرا اینقدر بی ایمان شده بودم و با ترس و لرز مینوشتم و مرور میکردم که اصلا چی میاد بالا لحظه لحظه گذشت آروم شدم عمود خیمه حرم پابرجا بود
امید ما هنوز ماندگار است و چقدر اون لحظه شکر کردمغصه ام تازه بود اما میان تلاطم وجودی ام آرامشی سرشار هدیه شد.
17:00 - 3 July 2025

3 Reactions
647 Views