آن لحظهٔ شیرینا ¹⁸ . ⁵ . ¹⁴⁰⁵ _ ⁰⁰ : ¹¹ am
گاهاً بی اختیار دلم هوای نوشتن میکندولی چه کنم چه خیلی سر از ادبیات در نمی آورم بلد نیستم آن طور که باید تو را توصیف کنم آن طور که در قلبم حضور داری تو را شرح دهم ولی همین نوشتن تسکین دل تنگی من است هر چند سطحی و مقدماتی ...شاید یک روز برسد که بتوانم آن طور که باید برایت بنویسم
ولی اکنون بیا با همین زبان ساده من باهم سخن کنیم .هرچند که تو دور از منی چه بر حسب مساحتچه بر حسب افکارولی روزی میرسد که فاصله بین ما آن قدر کم شود که به یک بند انگشت هم نرسد .و تو روبهروی من بایستی و بگویی :تمام این مدت که نبودم ، داشتم خودم را برای این لحظه آماده میکردم .
به چشم های زیبایت زل بزنم و آن ذوقی را که به شکل برق در دو چشمم درآمده با تمام انرژی ممکن به وجود تو انعکاس دهم .شاید آن لحظه از چشم هایم بفهمی که من سال ها منتظر چنین روزی بودم ، شاید هم نه تفاوتی ندارد .ولی من هیچ وقت نخواهم گفت که چقدر عاشقت بودم و چقدر به خاطر هر ثانیه دوری از تو آب شدم .
چون دیگه گذشته ها مهم نیست .مهم حال است که من روبهروی تو قرار دارم .و حالا بر عکس همیشه چقدر صمیمت بینمان موج میزند .چقدر هم را دوست داریم .
11:06 - 9 أغسطس 2026