اینجا برای من نیست. منظورم اینه دیگه برای من نیست. و البته قبلاً هم نبود. نه به این خاطر که آیدی من حالا متعلق به یک کاربر دیگهست. به این خاطر که ذاتاً هیچ جایی برای من ساخته نشده. هر پیراهنی که میپوشم، به تنم زار میزنه. هر جا که میرم احساس میکنم نخودی هستم در بوته خیار.
کوزهای هستم میان سبوها. گلی هستم در گندمزار. یا اصلاً سیاهسفیدی هستم میان انبوه رنگها.نه اینکه خیال کنم من کجا و دیگران کجا. نه اینکه اونها رو در قد و قواره معاشرت با خودم یا خودم رو همتراز با اونها ندونم. بحث، بحثِ تفاوتهای فردی و بدیهی انسانهاست.
اما این تفاوت به جای باز کردن پل ارتباط، یا دستکم رسم یک حصار نامرئی کمرنگ دور من، تبدیل شده به دیواری که ارتفاع و ضخامتش هر روز بیشتر و بیشتر میشه. یا نه، سیاهیای که مثل یک حفره عمیق هر روز بیشتر من رو به درون میکشه و میبلعه.
انگار تموم آدمها، تموم تموم آدمها با تموم تفاوتها و تناقضها و اشتراکاتشون در یک جزیره هستند و "من" در یک جزیره دیگه.گاهی به سمت جزیره آدمها شنا میکنم. گاهی برای دم و ساعتی توی خاک اونها ساکن میشم. با آدمها همسفره و همدل و همحرف و هماحساس میشم. اما جزئی از اونها نمیشم که نمیشم.
حالا هم اومدم تو جزیره شما ساکن بشم.نمیدونم چقدر دووم میارم و کِی باید دوباره بار سفرم رو ‐ که همیشه بسته است و آماده، این خاصیت مسافر بودنه – روی دوش بگیرم و برم. برم و تا شنای بعدی، توی جزیره خودم تنها بمونم.
08:20 - 28 اکتبر 2026