و آدمی بی‌ عشق ، خانه‌ ای است متروک در انتهای شهری دور، که نه صدای پایی در آن می‌پیچد و نه نوری از پنجره‌های غبار گرفته‌اش به بیرون می‌تابد.
آدمی بی‌ عشق، کتابی است با ورق‌ های سپید ؛ داستانی که هیچگاه آغاز نشد و شعری که قافیه‌اش در گلو خشکید . انگار سازی باشد که سیم‌ هایش بریده و نغمه‌اش در سکوتی ابدی حبس شده است.
او راه می‌رود ، نفس می‌کشد و لبخند می‌زند ، اما مثل درختی است که در میانه بهار ، فراموش کرده سبز شود. جهان برای او تنها تکرار مکرر طلوع و غروبی است که هیچ معنای عاشقانه‌ ای پشتِ نارنجیِ آسمانش پنهان نیست.
راستیِ محض است که بگوییم آدمی بی‌ عشق ، مسافری است که چمدانش پر از خاطراتِ اتفاق‌ نیفتاده است ؛ غریبه‌ ای در آینه که هر روز به دنبال تکه‌ ای از خودش می‌گردد تا دوباره زنده شود.
پس بگذار عشق بیاید ؛ حتی اگر با خودش طوفان بیاورد . چرا که ویرانیِ بعد از یک عشق ، هزار بار آبادتر از سکوتِ مرگبارِ بی‌ عشقی است.✍️ سید امیرحسین رستگار
00:10 - 13 October 2026

388 Views