#بی_قراری#سه ۳«ایستگاه شهید همت»با این صدا ناگهان به خودش اومد، قرآن رو بست و بوسید و توی کوله گذاشت، از جاش بلند شد، کوله رو روی دوشش انداخت و حرکت کرد، با پله برقی بالا رفت.وقتی داشت با پل از روی بزرگراه شهید همت میگذشت، صدای ماشینا و بوقاشون اذیتش میکرد، گوشهاش رو گرفت و با سرعت_
#بی_قراری#دو 2_الو، سلام مامان.+سلام پسرم، خوبی؟!_قربونت برم، بد نیستم، چخبر؟!+سلامتی عزیزم، کجایی مادر؟!_دانشگاهم.+کلاست تموم شد؟!_آره تازه تموم شد، مامان من شاید سر راه یه سر برم باغ کتاب، یکی دوتا کتاب میخوام، برم بعد از اونجا بیام خونه.…Show moreShow this thread