16 July 2025
#بی_قراری#سه ۳«ایستگاه شهید همت»با این صدا ناگهان به خودش اومد، قرآن رو بست و بوسید و توی کوله گذاشت، از جاش بلند شد، کوله رو روی دوشش انداخت و حرکت کرد، با پله برقی بالا رفت.وقتی داشت با پل از روی بزرگراه شهید همت می‌گذشت، صدای ماشینا و بوقاشون اذیتش می‌کرد، گوشهاش رو گرفت و با سرعت_
#بی_قراری#دو 2_الو، سلام مامان.+سلام پسرم، خوبی؟!_قربونت برم، بد نیستم، چخبر؟!+سلامتی عزیزم، کجایی مادر؟!_دانشگاهم.+کلاست تموم شد؟!_آره تازه تموم شد، مامان من شاید سر راه یه سر برم باغ کتاب، یکی دوتا کتاب می‌خوام، برم بعد از اونجا بیام خونه.…
Show more

Show this thread

Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
از روی پل عبور کرد.از پله ها بالا رفت، پانورامای دفاع مقدس رو دور زد و خودشو رسوند به دریاچه هنر.
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
پاهاش خسته شده بودن، دیگه حال راه رفتن نداشت، انگار استخون های ساق پاش داشت می‌شکست. کنار دریاچه نیمکت خالی ای دید، به سمتش رفت و نشست، کوله رو کنارش روی نیمکت گذاشت.دوست داشت تا کسی باشه و پاهاش رو ماساژ بده، درد زیادی داشت.به ساختمون شیشه‌ای باغ کتاب نگاه می‌کرد. آروم زیر لب_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
با خودش گفت:«فاطمه! اولِ ۲۰ سالگی پیر شدیا.» کمی آروم به حرف خودش خندید، بعد همونطور که به باغ کتاب و دریاچه نگاه می‌کرد گفت:«اینجا چقدر حالمو خوب میکنه، آروم، ساکت، هوای خوب، این آب و دریاچه، این درختا، اون چراغای زرد رنگ که شب تمام مسیر رو مثل بهشت می‌کنن، اون ساختمون شیشه‌ای،_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
اون همه کتاب...واییییی، کاش می‌تونستم تا ابد اینجا بمونم.» ذوق کرده بود، اون منظره، نسیمی که میومد، اون سکوت حسابی حالشو خوب کرده بود، تپشای قلبش بالا رفته بود، دوباره با خودش گفت:«هی هی، دختر، آروم، جو گیر نشو، ذوق نکن، قلبت کار میده دستتا.»بلافاصله حس کرد غمی نشست توی دلش، به دختر و پسری_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
نگاه کرد که دست هم رو گرفته بودن و توی مسیر قدم میزدن، اونطرف تر دختر و پسری رو دید که کنار درختا و دریاچه باهم سلفی می‌گرفتن، آروم توی دلش گفت:«منکه نمی‌دونم کجایی، کاش اینجا بودی، پیش من، ولی حالا که نیستی امیدوارم هرجا هستی حالت خوب باشه، یه روز میای و همه چی قشنگتر میشه.»بعد انگار_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
کار بدی کرده باشه یا اشتباهی مرتکب شده باشه، به خودش نهیب زد:«فاطمه! پیر بودی، دیوونه ام شدی؟!» دوباره از حرف خودش خنده‌ش گرفت.گوشیش رو از کوله درآورد و به مادرش پیام داد:«سلام فدات‌شم، فاطمه رسید❤️» گوشی رو توی کوله گذاشت و بلند شد و حرکت کرد سمت ساختمون شیشه ای.از بین آدما و درختا گذشت_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
و وارد ساختمون شد. تمام راهرو پر بود از بوی هات داگ و پف فیل و فست فود، دلش میخواست بره و بخره ولی دوست نداشت تنها بیرون از خونه چیزی بخوره.از کنار سینما و غرفه ها رد شد تا رسید به سالن باغ کتاب.رفت به طرف کمدهای دیجیتال، گوشی موبایلش رو از کوله‌ش برداشت و کوله رو توی کمد گذاشت، درش رو بست و_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
حرکت کرد به سمت قفسه کتاب ها....

This post was deleted by the post author.

واقعا؟! خیلی ممنونم🤩🙏🏻🥰امیدوارم خوب بشه و همینطور راضی بمونید🤩🙏🏻🌸لطف دارید، گفتم مخاطب بتونه ببینه که چه مسیری رو طی کرده یا اقلا متوجه بشه زاویه دید شخص و منظره چطور بوده🤔
00:35 - 16 July 2025

62 Views


1 Reply