19 July 2025
#بی_قراری#هفت ۷_سلام به بهترین مامان دنیا.+سلام دختر، کجا بودی تا این موقع؟!_وای مامان ببخشید، عطیه رو دیدم اونجا، یکم باهم صحبت کردیم، برای همین طول کشید.+یکم صحبت کردید؟!بالا رو نگاه کرد، ریز خندید و گفت:«آره دیگه، شک داری؟! راستیییییی، بابا کجاست؟!»+بابات توی اتاقه، برو زودتر لباساتو_
#بی_قراری#شش ۶_دقیقا چرا مؤسسه رو کشیدی وسط؟!+مگه هر زبان آموزی که معرفی کنی برای ثبت نام، ۵٪ سود نمی‌گیری از شهریه‌ش؟!_واااای، عطیه، بدبخت کپ کرده بود خب، عجبااا؛ خیلی اذیتش کردی ولی.+بیخیال، اسکول بود طرف، نمی‌خواد دلت واسه اون بسوزه. اگر بیاد توام یه چیزی گیرت میاد._همه رو به چشم کیف پول_

Show this thread

Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
عوض کن، باباتم صدا کن بیاید شام بخوریم._چشممممکوله رو از دوشش برداشت و رفت جلوی در اتاقِ پدرش:«سلام بابایی.»_سلام دختر بابا، خسته نباشی، چطوری؟!+قربونت برم من، توام خسته نباشی، منم خوبم بابایی._دخترم خب زنگ میزدی بیام دنبالت.+خب توام خسته بودی دورت بگردم، بعد صدای خودش رو آروم کرد و
گفت:«بابا بیا بریم شام بخوریم الان باز مامان جیغش درمیاد.»مادرش از توی آشپزخونه داد زد:«دارم میشنوما.»بلند بلند با پدرش خندید و گفت:«چیزی نبود، می‌گفتم خیلی خسته‌م، زودتر شام بخوریم بخوابم.»_آره جون عمت.دوباره صدای خنده‌ی فاطمه و پدرش بلند شد.🔴🔴🔴توی تاریکی اتاقش نشسته بود و موسیقی گوش_
19:07 - 19 July 2025

175 Views


Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
میداد، مدام پیج فاطمه رو نگاه می‌کرد تا شاید جوابش رو بده. «دریا نمیرم» از «گرشا رضایی» رو پلی کرد.
Darya Nemiram ~ Music-Fa
Garsha Rezaei ~ Music-Fa.Com
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
توی شوک بود، باورش نمیشد که تونسته عاشق بشه، با فکر کردن به چشمهای فاطمه حالش عوض می‌شد:«یعنی میشه مال من باشه؟!»فکر نمی‌کرد بتونه تمام احساساتی مثل دوست داشتن و ترس و نگرانی و اضطراب و علاقه و... رو باهم تجربه کنه:«محمد داری ضعیف میشیا، ولش کن، دنبال دردسر نباش، ولی آخه مگه میتونی از اون_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
چشمها بگذری؟!میتونی از اون دختر کوچولوی خجالتی بگذری؟!» موسیقیش به انتها رسید، اینبار «وابستگی» از «علی صدیقی» رو پلی کرد.
Vabastegi
Ali Sedighi
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
نفهمید چطور شد که اشکی از گوشه‌ی چشمش، روی گونه‌ش افتاد، می‌ترسید صدای گریه‌اش بلند بشه و کسی متوجه بشه که داره گریه میکنه، دستش رو گاز گرفت تا صداش بالا نره و شدیدتر گریه کرد. کمی آروم میشد و با صدای آهسته موسیقی رو همخوانی میکرد، کمی هم بغضش میترکید و گریه میکرد، لابه‌لای گریه هاش، توی خیالاتش_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
با مغزش صحبت می‌کرد:«دارم میمیرم.»🧠: انگار یکی از اعضای حیاتیت رو جا گذاشتی پیشش که نمیتونی بدون اون زندگی کنی._آره، قلبم رو جا گذاشتم پیشش، امشب هرچی دلم رو صدا میزنم، جواب نمی‌ده، جامونده...داشت از شدت بی‌خوابی بیهوش میشد، وقتی برای آخرین بار رفت توی پیج فاطمه و اون رو فالو کرد_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138219 July 2025
دیگه چیزی متوجه نشد.
1 Reply