از هـر دری سخنی...~
@missunknown320 July 2025چهمیدونم چیشده جآنا، چه میدونم؟!ولی انگار کلی کار داشتم که نکردمانگار کتریو روشن کردم که چایی دم کنم ولی فراموشم شده و آبش خشک شدهانگار اون شال خوشگلهی پلوخوریم نخ کش شدهانگار ژلیش ناخنم لبپر شدهانگار روز قبل مهمونی پوستم بامبول در آووردهانگار کلاسم دیر شده و از اتوبوس جا موندم
@missunknown320 July 2025انگار رفتم تا لبِ مرز، ارز و پاسپورتمو خونه جا گذاشتمانگار دونات پختم ولی خمیرمایهم به عمل نیومده بودهانگار کتاب بوستانم لبهش تا شده و برگشتهانگار کک مکام پررنگ تر شدنانگار قابلمه داغ گذاشتم روی فرشمون و یه ردِ گردالیِ کج وکوله ازش مونده روی فرشانگار کف ماهیتابهی محبوبمو با چنگال کشیدن
@missunknown320 July 2025انگار تهدیگ کنجدیم ته گرفته و سوختهانگار دلم داره زیادی کَت کَت میکنهانگار سهم بستنیم رو یکی خوردهانگار مامانم سپرده زیر گازو خاموش کنم ولی فراموشم شدهنه... {انگار همش منتظرم،منتظر یه اتفاق غیرمنتظره- غیر منتطره ولی همونقدر غریب که از آسمون توت فرنگی بباره، ولی همونقدر قریب که نفس بکشیمش-}