″گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی؟″
{گوشِ سر نه! گوشِ جان بسپار🕊️^^}
بُوَد آیا که خرامان ز درم بازآیی؟گره از کار فروبستهی ما بگشایی؟نظری کن؛ که به جان آمدم از دلتنگیگذری کن، که خیالی شدم* از تنهایی!
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تومن به جان آمدم، اینک تو چرا مینایی...؟بس که سودای سرِ ″زلف″ تو پُختم به ″خیال″عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی(:
همه عالم به تو میبینم و این نیست عجببه که بینم؟ که تویی چَشمِ مرا بیناییپیش از این(!) گر دِگری در دلِ من میگنجیدجز تو را نیست کنون در دل من گنجاییجز تو اَندر نظرم هیچ کَسی میناید″وین عجبتر که تو خود روی به کَس ننمایی ! ″گفتی:«از لب بدهم کامِ عراقی روزی»وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی.
-فخـرالدینِ عراقیِ عزیز/غزل ش۲۸۸~•~•~*خیالی شدن: یعنی موهومی شدن، دور شدن از عالم واقع و مخلص کلام همون مجنون و شیدا و دیوانه شدنِ خودمون آقاجان!
14:44 - 12 August 2025