__
کوزه سفالی شکسته را ننه برده بود تا دکان حسن آقا چینی بندزن.حالا حکایت اینکه چرا حسن آقا چینی بندزن شده بود حسن آقا چینی بندزن باشد؛ بعداً بعداًها میگویم.صبح:صبح بود و به حساب ننه باید امروز کوزه بند میخورد.حالا چادرش را اول سرکرد وبعدضربدری درست ازجلویش دوطرفی آورد وسفت کشیدکه دورکمرش محکم باشد
بعدگره زدپشت گردنش. چادر سورمه ایِ نخ نمایی که قاصدکهای سفید داشت.بعد گالش هایش که زیرآفتاب مرداد نرم و داغ شده بود پاکرد.بعد هِلک وهلک راه افتاد سمت دکان ظرفهای شکسته شکسته.بعد دست برد زیر چادر، بقچه‌ ترمه راکشید بیرون که عطر سبزی توی دکان حسن آقا بپیچد و بوی گِل وکوره را عطر ریحان ونعناع و تره
ببرد.ننه گفت که پیشکش است و قابل ندارد و مالِ باغچه خودش است و به قول این امروزی ها ارگانیک است. حسن آقا هم تشکرکرد وگفت خدا شاهد است که پول کوزه را نمی‌گیرد و ننه جای مادرش است، اما این کوزه درست بشو نیست که نیست ویکی جدیدش را خریده بدهد به ننه.ننه هم پایش را کرده بود توی یک کفش که اِلّا و بلّا
من همین را می‌خواهم مادر. دلم خوش است به خاطرات و آی نمیدانم کوزه بوی قدیم دارد وظرفهای امروزی هم مثل خود امروزی‌هاست وهرچیزی قدیمی اش خوب است و چه و چه. حسن آقای طفلکی هم که دیده بود مرغ ننه یک پا دارد وگوش عقلش حسابی سنگین شده، از آن وَر هم گرمای بی پِیَرِ مرداد ملاجش را سوراخ کرده بود و
حرارت کوره‌ی لاکردارِ دکان هم اعصابش را بخارپز؛ یک هویی پرید و پراند که "ننه بنشین! درستش میکنم". و جهید که صندلی بیاورد که ننه "تالاپ" نشسته بود کف زمین.حسن سر تکان داد و به همت کوزه در آمد اما کار؟کار درست نمی‌شد که نمی‌شد...کوزه‌ی لامذهب انگار سودای رسوایی حسن آقاچینی بندزن به سر داشت.
البته حسن چغرتر از این حرف‌ها بود و باز و باز و باز افتاده بود به جانش. یعنی..یعنی نه که کار برای حسن نشد نداشته باشد ها!نه.ولی نگاه نگران ننه را طاقتش نتوان تاب.باریچندِ ناچندی بعد، توی دستان خاک خورده و گلیِ حسن آقا چینی بندزن کوزه‌ی سوگلیِ ننه سالم نشسته بود. حسن آقا اما بااحتیاط به ننه گفت:
که “مادر مواظب باشی هاگلش نرم شده؛ جان ندارد”.ننه هم انگار که به طرفه‌العینی جوان شده باشد، بی‌هوا بلند شد و تکانی به چادرش داد و قاصدک های روی چادر آن همه خاکِ زمین را سرفه کردند.بعد ننه دستِ بازش را قفل کرد چفت سینه که:“مادر پیرشوی الهی و خدا سفال هات را نگه دارد از گزند .”_ننه شاد شد_{منشن}
23:48 - 15 March 2026



1 Reply

Profile picture of ‌لبخــند‌
@Msk70715 March 2026
۱_بعد چشم هاش دویدند توی چین‌های پرکلاغیِ پهلوی پلکش و گم شدند.بعد از ظهر: از ذوق ننه کوزه را گذاشته بود لبِ پنجره که آفتاب بخورد و آب نخورد و سرما و گرما نبیند تا بماند.که حالابعدظهری بشود وپسرک سربه هوایی خیالش نباشد پشت آن پنجره، دخترک پیری تمام دلش را گذاشته وحالا مثل شیر بی یال و دم و....