در خیالات خـــودم، در زیر بارانی که نیسـتمیرســم با تو به خانه، از خیابانی که نیســتمینشــینی روبرویم،خسـتگی درمیکنیچـــای میریزم برایت،توی فنجــانی که نیست باز ميخــندی و ميپرسي،كه حالت بهتـــر است؟!باز میخــــندم که خیلی،گرچه میدانی که نیســت
شعــــر میخوانم برایت،واژهها گل میکنندیاس و مریم میگـــذارم،توی گـــلدانی که نیستچشـــم میدوزم به چشـــمت، ميشودآیاکمیدستهــایم را بگـــیری،بین دســتانی که نیست..؟!وقت رفتن میشود،با بغض میگویم نرو…پشت پایت اشـــک میریزم،در ایوانی که نیست
میروی و خــــانه لبریز از نبودت میشودباز تنها میشـــوم، با یاد مهمـــانی که نیست…!رفتـــهای و بعد تو این کـــار هـــر روز من استباور اینکه نبـاشــی کار آســـانی کــه نیستشاعربیتا امیری
10:14 - 16 August 2026