نامیرا

‌نامیرا‌'s header picture
ن

نامیرا

@namiira1
نیامدم که بمانم
Joined October 2026
کتاب خوندن قبلاً پیشه‌ی آدم‌های خردمند بود؛ الآن تفریح آدم‌های پولداره.

دلم می‌خواست کسی دلتنگم بشه. رفتم. شد. پیام‌ها و آهنگ شگفتی‌شون به گوشم رسید. دوستم زنگ زد کجایی؟ جای بشقاب و لیوانم روی آب‌چکون ظرف‌شویی خالی موند. گفتم سر می‌زنم. نزدم، نشد. فهمیدم نمی‌خواستم کسی دلتنگم بشه، می‌خواستم بدونم کسی قدر «بودنم» رو می‌دونه یا نه.

امروز لامپ پذیرایی سوخت. خانه ما هم که از فقدان پنجره رنج می‌برد، بدون دو لامپ پذیرایی – حتی با آن‌ها – به دخمه‌ای تاریک و دلگیر تبدیل می‌شود. مجبور شدم پرده آشپزخانه را بکشم تا پای نور به پذیرایی برسد.

حواس‌پرتی که نه. رفتم آشپزخونه، دیدم کتری داره تنها می‌جوشه، قوری روی کابینته، من هم نصف لیوان رو از چایی پر کرده‌م و یادم رفته آب‌جوش بریزم و اومده‌م بیرون. همین.

سرد است. سرد است و سرما نه به اندازه گرما، نه بیشتر و نه کمتر از آن خوشایند و بدایند نیست. تنها مزیت سرما نسبت به گرما آن است که چاره‌ای برای آن وجود دارد.

اینجا برای من نیست. منظورم اینه دیگه برای من نیست. و البته قبلاً هم نبود. نه به این خاطر که آی‌دی من حالا متعلق به یک کاربر دیگه‌ست. به این خاطر که ذاتاً هیچ جایی برای من ساخته نشده. هر پیراهنی که می‌پوشم، به تنم زار می‌زنه. هر جا که می‌رم احساس می‌کنم نخودی هستم در بوته خیار.

مسئله‌ای نیست. فقط یک خرده دل‌تنگ شدم.