از ره مرو به جلوه ناپایدار عمرکز موجه سراب بود پود و تار عمرفرصت نمی دهد که بشویم ز دیده خواباز بس که تند می گذرد جویبار عمربرگ سفر بساز که با دست رعشه دارنتوان گرفت دامن باد بهار عمرکمتر بود ز صحبت برق و گیاه خشکدر جسم زار جلوه ناپایدار عمر
بر چهره من آنچه سفیدی کند نه موستگردی است مانده بررخم از رهگذار عمرآبی که ماند درته جو سبز می شودچون خضر زینهار مکن اختیار عمرزنگ ندامتی است که روزم سیاه ازوستدر دست من ز نقره کامل عیار عمردست از ثمر بشوی که هرگز نرسته استجز آه سرد، سنبلی از جویبار عمر
فهمیده خرج کن نفس خود که بسته استدر رشته نفس گهر آبدار عمرمشکل که سر برآورد از خاک روز حشرآن را که کرد بی ثمری شرمسار عمرزهری است زهر مرگ که شیرین نمی شودهرچند تلخ می گذرد روزگار عمرروز مبارکی است که با عشق بوده امروز گذشته ای که بود در شمار عمر
اشک ندامتی است چو باران نوبهارچیزی که مانده است به من از بهار عمرتا چند بر صحیفه ایام چون قلمصائب به گفتگو گذرانی مدار عمرصائب تبریزی
19:29 - 12 September 2024