ادامه: یادش بخیر شبای حجره نشینی خیلی شبای خوبی بودن، اون شبارو با هیچی عوض نمیکنم؛ به خاط دور بودن طهران از محله ما جمعه شبا میرفتم حجره که صبح به موقع برم سر کلاس. این یعنی تو هفته کلا بیست و چهار ساعت پیش خانوادم بودم(خیلی طلبه ها چون از شهرستان های دور مثل جنوب کشور میان طلبه میشن
وقتی اومدم طلبه شدم یه بچه بودم۱۳،۱۴ سالم بود. چون تو پایین شهر بزرگ شده بودم، عشق رفیق بودم و دنبال شر و داستان.
Show this thread
چند ماه یک بار میرن پیش خانواده هاشون) از بعد از ظهر پنج شنبه تا بعد از ظهر جمعه. دوری اونقدرا که بقیه براشون سخت بود برای من سخت نبود، ولی خب بالاخره دوری بود دیگه؛ اونم دوری از کسایی که وقتی رفیقام تنهام گذاشتن و جامعه داشت طردم میکرد و فک و فامیل مسخرم میکردن و مسئولین مدرسه اذیت میکردن،
فقط اونارو داشتم. خیلی حال میداد بعد یه هفته با خستگی میرفتی خونه و مامانت برات غذای خوشمزه درست کرده بود(بعد از خوردن غذا های خوابگاه تازه فهمیدم اونا چه نعمتی بودن) و کلی قربون صدقت میرفت❤یه سال که گذشت، نمیدونم چی شد ولی یسری مشکلات تو خانواده برام پیش اومد که از اونم بگذریم، ولی خب؛
دیگه حتی خونه هم اون پناهگاه امن نبود برام(تقریبا هر پسری این تجربرو تو زندگیش داره) که وقتی از دنیا خسته میشم بهش پناه ببرم و اونم حالمو خوب کنه. دیگه پنجشنبه هارم میموندم تو حجره... تنها؛ و تو تاریکی. چون کسی نبود پنجشنبه بعد از ظهر تا جمعه بعد از ظهر چراغارو خاموش میکردن.
شاید اگر طلبه نبودم و اینارو تجربه میکردم افسرده میشدم یا چیزای دیگه... اما منِ طلبه وقتی تنها شدم، فهمیدم هیچ کسر جز صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ندارم. فهمیدم این تنهایی باید باعث بشه همه هم و غم و فکر و ذکرم بشه خدمت با صاحبم.
حالا هفت هشت ساله که بدون هیچ رفیقی، جامعه و خانواده و مسئولین حوزه و هرکی و هرکس، هرچی بهم گفت و هر کاری باهام کرد و هر بار که دلم شکست💔بردم پیش صاحبم؛ من خوب خدمت نکردم اما اون خیلی خوب اربابی کرد. دمش گرمهمه تنهاییا و غمامایی که به خاطرش کشیدمو ده برابر جبران کرد❤
امیدوارم اجازه بده تا آخرین لحظه زندگیم نوکریشو بکنم. تو هم اگه تا اینجاشو خوندی دمت گرم
08:42 - 24 September 2026