#خاطرات_مرداد۶توي اتاق انتظار عمل، غير از من يک شخص عرب زبان هم بود که فارسي بلد نبود، ظاهرا ميخواست طحال عمل کنه!...نوبت من شد و ساعت هشت، هشت و نيم بود که رفتم توي اتاق عمل...آنژوکت رو به مچ دست چپم وصل کردن و سرم و من ديگه چيزي نفهميدم... #خاطرات_مرداد۵شب سه شنبه بابا سرم رو با تيغ تراشيد، عينهو سيب پخته شدم...با احمد همش شوخي ميکرديم که قرارمون فردا بعد عمل طبقه02! 02سردخونه بيمارستان بود...حيف که گذرم نيفتاد...دوشنبه شب شام سوپ دادن و صبح هم ناشتا...لباس عمل رو برام آوردن پوشيدم..يه چيزي تو مايه هاي دشداشه عربي.. Show this thread
يه لحظه به خودم اومدم ديدم دايم دارن تخت رو زير چراغ اتاق عمل ميچرخونن! به حنجرم اشاره کردم و به دکتر گفتم: تيغ رو بذار اينجا راحتم کن.لبخندي زد و گفت: ميخوايم نور رو روي سرت تنظيم کنيم و باز من چيزي نفهميدم...بين هوش و بي هوش بودم که حس کردم من رو دارن از اتاق بيرون ميارن و انگار احمد داشت ميپرسيد
که عملش چطور بود...و من رفتم ICU...ICUهمه چيزش خوب بود فقط حيف غذا نميدادن😁...تا هوشيار بشم و قشنگ به خودم بيام فکر ميکنم ساعت شد6/7 عصر...مادر با لباس مخصوص اومد بالا سرم...گفتم خوبم. خيالش راحت شد... ادامه دارد...
22:34 - 13 مرداد 1403