ـــــــــــــــــقطعه(۴)ــــــــــدیگه خودم نبودم. اون پسری که تا چند دقیقه پیش‌سر سفره نشسته بود، ناپدید شد.صدای ضعیفی ته ذهنم التماس میکرد نکن... این کار اشتباهه... داری به خودت خیانت میکنی... گناهه» اما من دکمه Mute اون صدا رو خیلی وقت بود که زده بودم.
من یک رمان دارم که هنوز کامل نشده؛در نظرم اومد فعلاً شبی یکی در میان داخل کانال سروش خودم از ابتدا تا جایی که آماده هست رو قطعه قطعه براتون بگذارم تا بخونید و روی آن فکر کنید چون این یک رمان مفهومی هست...!دغدغه‌ام برای نوشتن این رمان نوجوان و ترک گناه بود؛ این امید رو دارم که متحول کننده هست.
گوشی رو برداشتم نور صفحه اش توی تاریکی اتاق چشمم رو زد. رمزم رو زدم،اینترنت متصل شد...و وارد مرورگر شدم.تصاویری رو می‌دیدم که حالا، با فکر‌ کردن بهشون احساس میکنم روحم مچاله میشه.همینطور بی هدف و مسخ شده اسکرول میکردم که ناگهان...احساس کردم بدنم سبک شد.جاذبه از بین رفت.
پلک زدم و متوجه شدم دیگر روی تخت دراز نکشیده ام.من... کنار کمد ایستاده بودم.چند لحظه گیج بودم.اگر من اینجا ایستاده ام، پس آنکسی که روی تخت است و گوشی به دست دارد کیست؟!پایان قطعه (۴)پینوشت: این رمان یک داستان خیالی‌ست و نه زندگی‌نامه نویسنده.
08:54 - 1 August 2026

89 Views