بهلول از مسیری می رفت که دید، استادی به شاگردهایش میگفت: 1. خدا دیده نمیشه، پس وجود هم نداره2. شیطان از جنس آتشه و آتش تاثیری در او نداره3. کارهای انسان‌، را از روی اجبار ه نه اختیار! #بهلول که اینا رو شنید، کلوخی پرتاب کرد به وسط پیشانی استاد و بعدش پرسید:آیا تو درد را می بینی؟
گفت : نهبهلول گفت : پس دردی وجود ندارد! ثانیا، تو از جنس خاکی و این کلوخ هم از جنس خاک، پس در تو تاثیری ندارد! ثالثا: مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.استاد اینها را شنید و شرمنده شد و از جای برخاست و رفت...
03:51 - 28 December 2024

1 Reactions
134 Views


1 Reply