«از همان سنین کودکی، رؤیای پلیس شدن در سرم بود؛ از آن پلیس‌های "نوپو" یا کماندوهایی که مثل قهرمان‌های قصه‌ها، کودکی را از چنگ گروگان‌گیرها نجات می‌دهند. اما حقیقت این است که برای من، شیرین‌تر از نجاتِ آن کودک، دیدنِ لبخندِ رضایت و آرامشِ مادرش بود.
گمان می‌کنم این عطشِ محبت، ریشه در زخم‌های دوران کودکی‌ام دارد؛ همان زخم‌هایی که از جدایی پدر و مادرم و پس از آن، داغِ فراقِ همیشگیِ مادرم برایم به یادگار ماند. برای پسری چهار-پنج ساله، تحملِ آن همه تنهایی و نچشیدنِ طعمِ مهرِ مادری، دردی بزرگ بود.
گاهی که به گذشته نگاه می‌کنم، یقین پیدا می‌کنم که رسالتی بر دوشم گذاشته شده است؛ کاری که گویی تنها از دستِ من برمی‌آید. شاید به همین دلیل بود که در یک‌سالگی، پس از آن تصادفِ سنگین، درحالی‌که امیدی به ماندنم نبود، از کما برگشتم و به زندگی ادامه دادم.
از همان زمان بود که گویی بی‌قرار شدم؛ بی‌قرارِ خدمت کردن، محبت کردن و عشق ورزیدن. می‌خواهم عشقی را نثار کنم که شاید خودم آن‌گونه که باید، نصیبم نشد.
گاهی خودم را کمی شبیه به "سید ابراهیم" می‌بینم؛ رئیس‌جمهوری که با وجود تمام تهمت‌ها، نامهربانی‌ها و ناملایمات ها، عاشقانه به مردمش خدمت کرد و سرانجام به آرزویش که شهادت بود، رسید. هنوز هم وقتی تهمت‌های ناروا و بی‌سندِ نسبت داده شده به او را می‌شنوم، دلم می‌شکند و بغض راه گلویم را می‌بندد..
آقا سید ابراهیم! این نوشته صرفا دلنوشته ای به یاد شما بود؛امیدوارم روزی نام من نیز در کنار شما قرار بگیرد و با هم، مهمانِ مادرِ بی‌نشانمان، حضرت زهرا (س) شویم تا ایشان با لبخند رضایتشان تمام خستگی و بی محبتی این دنیا رو برای ما جبران کنند.»
20:32 - 30 May 2026



1 Reply

Profile picture of ‌𝑴𝒂𝒓𝒊 𝒎𝒐𝒈𝒉𝒂𝒗𝒆𝒎𝒂𝒕🎒‌
@Marimoghavemat26 June 2026
Replying to
باریکلا🥹👏🏻