در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیستمی نشینی روبه رویم خستگی در می‌ کنی،چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیستباز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟باز می‌ خندم که خیلی. گرچه میدانی که نیست.شعر می‌ خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست.چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمیدست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟وقت رفتن می شود با بغض می گویم نروپشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست.می روی و خانه لبریز از نبودت می شودباز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست.
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من استباور اینکه نباشی کار آسانی که نیست.
01:26 - 5 April 2025

11 Reactions
168 Views