من یک درختم… سالهاست ایستادهام در همین گوشهی شهر؛ ریشههایم در خاک، شاخههایم در آسمان، و دلم… جایی میان رفتوآمد آدمها.از کنارم میگذرید بیآنکه بدانید من حافظ هزاران خاطرهام. روزی کودکی نام خودش را روی تنهام حک کرد و گفت: «من برمیگردم…» اما سالها گذشت و تنها چیزی که برگشت باد بود.من درد را خوب میشناسم؛ نه از تبر میترسم نه از پاییز. دردِ من آن لحظهایست که کسی زیر سایهام میایستد، نفسی تازه میکند و حتی یک بار هم به بالا نگاه نمیکند.من هر بهار دوباره جوانه میزنم نه برای خودم… برای امیدی که شاید یک روز کسی دستش را روی پوستم بگذارد و آرام بگوید:«خسته نباشی رفیقِ سبز…» من وطن دوستم
00:12 - 8 April 2026