مهندس تا مرا دید، نزد من آمد و گفت: «مادر، از شما تقاضایی دارم. » وقتی مرا مادر خطاب کرد، صمیمیت کلامش بر جانم نشست. گفتم: «بفرمایید» گفت: «اگر میشود از این جایی که ایستاده اید چند قدم آن طرفتر بروید». با تعجب گفتم: «حتماً و یک قدم عقب رفتم».
ایشان در آن جمع رسمی بر زمین نشست و بر جای قدمهایم بوسه زد. همه جمع منقلب شدند و من شرمنده تواضع ایشان. شهید شاطری برخواست و گفت: «شنیدهام بهشت زیر پای شماست! »《خاطره ای از مادر شهید عماد مغنیه.》
02:55 - 7 October 2023