در عمق شبهای بیانتها، جایی که ستارگان چون جرقههای الهی میدرخشند، خدا نه چون خالقی دورافتاده، که چون نفسِ هستی زاده میشود. او نه در کتیبههای مقدس، بلکه در سکوتِ باد میان برگها، در ضربانِ قلبِ عاشق، و در خلأِ مرگِ ناگزیر پنهان است. فلسفه میگوید: خدا، آن پارادوکسِ ابدی است؛
غایبِ حاضر، ناشناختهِ دانا، که جهان را چون آینهای شکسته آفریده تا خود را در هزاران چهره ببیند.آیا خدا خیالِ بشر است یا بشر، سایهای از او؟ در چرخشِ کهکشانها، در رقصِ ذراتِ کوانتومی، او نه ارادهای سلطانی، که قانونی بیرحم و زیبا مینماید – قانونی که عشق را چون جرقهای تصادفی .
زاده، و رنج را چون سایهاش. ایمان، پلی است بر فرازِ شک؛ نه اثباتی قاطع، که پرشی به تاریکی، جایی که خدا چون معمایِ حلنشدنی، روح را به پرواز درمیآورد.پس در این جهانِ گذرا، خدا را نه بجوی در آسمانها، که در درونِ خویش بشناس: او آن سوالیست که هرگز پاسخی نمییابد، و در همین ناپایداری، جاودانه میماند
05:26 - 3 April 2026