مادر از شدّت این دلهُره شب خواب نداشتبی قرار پسرش بود ،به دل تاب نداشتاینکه باید بفرستد به وداعی جانکاهصبح فردا پسرش را طرفِ قربانگاه!صبح باید بشود در سفری روحانی طبق دستور خداوند پسر قربانیگفت :جانم بفدای قدم حضرت دوست که در این رابطه او هرچه پسندد نیکوست
حال باید که ببینم پسرم را بی سر در رَه‌ عشق‌ از این داغ نبینم خوشتر!گرچه دلواپسم؛ امّا برود با یارش«هرکجا هست خدایا به سلامت دارش»سپری شد شب و آن لحظه ی موعود رسید صبح تودیع و دَمِ رفتنِ ماه و خورشید گفت: ای حاصل عمرم به تواَم دلبستهبرو ای زندگی ام آه !ولی آهسته !
ای به قربان نگاهت به دلت غم مده راهبرو امّا کمی آرام سُوی قربانگاه پدر و ناز پسر تاکه به راه اُفتادنددست در دست هم این لحظه ی آخر دادندخنجر آورده پدر، در دل او غوغا بوددر دل مادر او ولوله ای برپا بودداشت کم کم به مِنا لحظه ی ماتم می شد داشت هرآینه از جان پدر کم می شد
که پدر سمت پسر قد کمان می آمدزیر آن خنجر غم نوحه کنان می آمدخنجرش برق زنان ...دست پدر می لرزید!خنجری روی گلو! داشت پسر می خندید آخرین لحظه پدر چشم به او دوخته بودبی گمان در دل مَذبح جگرش سوخته بودداد زد آه نبُر! از نفس اُفتاد ابلیس زد نبی سنگش و کُنج قفس اُفتاد ابلیس
برق خنجر ...نفسِ حنجره ی اسماعیل چشم معصوم ذَبیح و دل بی تاب خلیل !پدر افتاد نگاهش به نگاه فرزندزیر خنجر پسرش زد به پدر یک لبخند!داشت این حادثه انگار به سر می آمدکه به پایان خودش عمر پسر می آمدبه گلوی پسرش تا پدرش می زد تیغ دستی انگار به عنوان سپر می آمد
خنجری روی گلو ..‌.تاب بُریدن که نداشت خنجر انگار به امداد پدر می آمدسینه اش از تب و از داغ بیابان می سوختشعله در شعله ...زِدل بوی شرر می آمد مادری چشم به راه پسرش اشک فشانداشت انگار اُمیدش ز سفر می آمدسنگ پاشید زهم ضربه خنجر که رسید! ولی این دشنه ی مَصقول گلو را نبرید !
خنجر تیز پدر! حنجره ی اسماعیل !دید از عرش فرود آمده آن جبرائیل گفت :از خنجر خود کم گِله کن ابراهیم حال دیگر پسرت را یَله کن ابراهیم میشی از عرش فرستاده خداوند به تواوست بخشیده در این مرحله فرزند به تو میش را وارد این مذبح نورانی کنمیش را جرعه ی آبی ده و قربانی کن
آخر قصّه خبرهای خوش آمد از دشت که پسر محضر مادر به سلامت برگشت هاجر این رجعت فرزند مُبارک بادتهدیه ی ناب خداوند مبارک بادتکاش در کرب و بلا نیز چُنین رُخ می دادمثل این واقعه می شد دل یک مادر شاد...#ناصر_دوستی#برشی_از_یک_غزل_مثنوی#به_قربانگاه_بردن_حضرت#اسماعیل_توسط_حضرت_ابراهیم
21:18 - 6 June 2025



1 Reply

Profile picture of ‌طاها🇮🇷🚩‌
@ArraaMesh6 June 2025
کاش در کرب و بلا نیز چنین رخ میداد😭😭😭