گلدانت...بیست سال و یک ماه و دوازده روز و پنج ساعت است که بهترین و امن ترین جای خانه گذاشتمشکه هم مقابل دیدگانم باشد و هم خیالم بابت نیفتادنش راحت باشد...اما امروز...امروز نمی دانم چه اتفاقی افتاد...چطور بعد این همه سال؟...الان؟...ناگهانی؟...دقیقا سر سالگرد وقتی که...
#سوژه1به ایدی سنجاق شده داخل چنل روبیکا بفرستید 👀مهلت شرکت تا بیست و چهار ساعت دیگه، یعنی ساعت دوازده و نیم سه خرداد👀🤌🏻
من از این اتفاق و دیگران از دیدن من حیرت زده بودنددویدم و گرفتمش...گرفتمش«نشکست» بلند گفتم و برگشتم و با لبخند گلدان را در مقابل چشمان دیگران بالا آوردم درد عجیبی در دستانم پیچیدگلدان را که کمی بالا آورده بودم باز به زمین برگرداندم که به خاطر لرزش دستم نیفتد
هرچه می گذشت درد دستم کمتر که نمی شد هیچتمام بدنم را درد داشت آرام آرام فرا می گرفت..گلدان را خواباندم و خودم نیز کنارش...صدای داد و شیون اطرافیان را به طور مبهم می شنیدم ولی خاطراتم داشت تک تک،دانه به دانه در ذهنم مرور می شد...رسیدم به جایی که میخواستی این هدیه ات به من را بشکنی و بروی...
چه قدر مقاومت کردم در برابرت...نتوانستم جلویت را بگیرم که نروی اما توانستم جلوی شکسته نشدن تنها هدیه ات به من را بگیرم...حالا...باز هم نذاشتم هدیه ات که از جان عزیزتر به من است یک ترک بردارد حتیاما خود...دیگر کم آوردم از این زندگی
من بارها خورد شده و تکه تکه شده ام و به اندازه تمام گلدان های دنیا شکسته ام...و حالا...آرام آرام حس سبکی را بعد از سال ها در بدنم حس میکنم پلک هایم را بر هم می افتد و صداهای اطراف برایم خاموش می شود....
14:01 - 24 May 2026