بلاخره نفس زنان رسیدم...نگاهم گره خورد به میز و صندلی میان گلها که خودنمایی میکردند..نفس عمیقم در سینه ماند و دو سرفه آمد که فقط از این بهت زدگی نجات پیدا کنم و خفه نشومدستی روی میز کشیدم...خاک گرفته بود از نبودنتصندلی تو را به رسم همیشه برایت عقب کشیدم و رفتم روی صندلی خودم نشستم...
#سوژه3به ایدی داخل چنل روبیکا، دایرکت اینجا بفرستید یا منشن یا نقل قول کنید 🫶🏻
خم شدم و از کوله ام نسکافه ای که همیشه دوست داشتی را برداشتم...یک فنجان برای خودم ریختم و یکی هم برای تو...دستانم را دور فنجانم حلقه کردم و بخار را دنبال کردم که به صورتت برسم..مثل همیشه...ولی امروز، همیشه نبودشعری که این روزها زمزمه لبهایم شده است را می خوانم:
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیستمیرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیستمینشینی روبرویم، خستگی درمیکنیچای میریزم برایت، توی فنجانی که نیستباز ميخندی و ميپرسي، كه حالت بهتر است؟!باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیستشعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیستچشم میدوزم به چشمت، ميشود آیا کمیدستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو…پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیستمیروی و خانه لبریز از نبودت میشودباز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست…!
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من استباور اینکه نباشی کار آسانی که نیستباور اینکه نباشی کار آسانی که نیستباور اینکه نباشی کار آسانی که نیست......
01:03 - 30 May 2026