باید بگویم آخرش هستم؟!یک شاعر خسته پر از پایانیک مرد ویران در ته پوچییک آیه که جا مانده از قرآندیوانه ای در خود فرو رفتهیک تیغ در اوج خطر کردنیک یاغی جا مانده از اسبشیک زخم بد از ناف تا گردن ؟!
دیگر چه مانده از پریدن هااین زخم چرکین را چه می بندداین دست های کهنه و بی کسآغوش من در گریه می خنددوقتی غرورم مانده در تاریخوقتی صدایم زنگ هشدار استیک جای این دلبستنم لنگ است…Show more