يكي بود، يكي نبود ؛غير از خدا هيچكس نبود.آن كه نمي داند بداند و آن كه نخوانده است بخواند كه روزی روزگاری چوپانی بود كه هر روز گلهاش را مي برد به چرا و شب برمي گشت به ولايت خودش. [ظن:ولايت غربت،توضيح نگارنده.]
يك روز كه گله را برده بود به صحرا ،بعد از آنكه خوب گله را چراند و سير كرد،آن ها را جمع كرد زير يك سايه درختی و نیِ هفتبندش را در آورد و بنا كرد به يك حالت سوزناكی نی زدن.همين طور كه داشت نی میزد و براي دل خودش غنا مي كرد، يك دفعه یک ماری از پشت درخت بيرون آمد به اين درازي.
[به اين درازي:واحد اندازه گيري طول در زمان قديم بوده است؛معادل هشت متر و سی سانت، حال يك چيزی كمتر يا بيشتر. ]باري، مار همین طور آمد و آمد تا پيش چوپان .بعد سرش را بلند کرد و با يك لحن دوستانه اي خطاب به چوپان گفت:«سلام مَشدي!» چوپان با بي حالي سرش را بلند كرد و گفت:
«و عليك السلام.اگر آمده اي مرا نيش بزنی، بهتر است به خودت زحمت ندهيپی. چون در اين دوره و زمانه كسی كه پيتزا و همبرگر و دود و سرب معلق در هوا را خورده باشد ،هيچ نيش و زهري در او كارگر نيست.علاوه بر اين، من هم چُپُق مي كشم، هم نيش زبان عيالم را تحمل مي كنم. بنا بر اين بي خود به خودت زحمت نده و برگرد.»
مار گفت: « اي آدميزاد، بدان و آگاه باش كه من پادشاه تمام مار هاي جهانم و نامم "سلطان مار" است.آن زمان كه قارون با گنجها و دارايیاش به زير خاك رفت، من پانصد ساله بودم و رفتم بر سر گنج او نشستم تا كسي نتواند به آن دست پيدا كند.حالا كه ديگر پير شده ام و دندانهايم ريخته ،ديگر علاقه اي به آن گنج ندارم.
آمده ام در اين بيابان تا اگر كسی بتواند جواب سوالهايم را بدهد ،آن گنج را دو دستی تقديمش كنم و خودم بروم و به كار و زندگيم برسم.»چوپان گفت: « باشد. بپرس»مار گفت:«آفرين و اما سوال دوم اين كه آن چيست كه پايه و اساسش قوي است ولي خودش ضعيف است؟»
چوپان گفت:« آن ،مستضعفان هستند که خودشان وضع خوبی ندارند ولی«بنیاد»شان،ماشاءالله هزار ماشاءالله خیلی قرص و محکم است.»مار گفت:«مرحبا .سوال سوم اين كه بيچارهترين موجود جهان ،كدام است؟»چوپان گفت « مرغ است كه هم در عزا سرش رمي برند و هم در عروسي.»
مار گفت:« احسنت.سوال چهارم اين كه آن چيست كه اولش قند بود ،بعد شكر شد و عاقبت عسل مي شود؟»چوپان گفت:« آن ،زبان فارسی است كه در دوره خواجه حافظ ،جزو اقلام صادراتي به بنگاله ميرفت و در دوره مرحوم جمالزاده، شكر شد و با سعي و تلاش فرهنگستان زبان و ادب فارسی تا چند صباح ديگر عسل میشود.»
مار گفت :«مرسي!حالا سوال پنجم و آن اين كه ...»*هشت سال بعد:مار گفت:«زهازه!اما سوال هجده هزارو پانصد و سی و يكم...»* * *ما از اين داستان نتيجه ميگيريم كه آدم نبايد هيچ وقت به سوالات يك مار دراز جواب بدهد چون مارهاي دراز معمولا خيلي سوال میكنند.قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونش نرسيد
21:26 - 18 September 2024